|
اگر می خندم از اجبار عکاس است
وگرنه من کجا... خنده کجا...! عمری است . . (شادروان قیصر امین پور) + نوشته شده در توسط باران |
نمی دونم تا چه حد بهم میگین ...
چی فکر کردین بی انصافها ... یادته داداشی ازت پرسیدم ازون کسی که دوسش داری ازش برام بگو ؟ یادته داداشی گلم ؟ یادته بهم چی گفتی ؟ ... خودت یادت رفت جدن خودت بودی ؟؟؟ و اما تو بی بال چیکار کردی ... کاش ... کاش ... از دلم خبر داشتین کاش کاش می دونستید که هر روز میامو میرم تا ... همش حدس میزنم دارم می بینمتون همش همش موندم بهتون قول دادم یادتونه ؟ بی بال با تو هستم با توی تو که بی تفاوت گذاشتی ... نگو بهم اطمینان داشتی کهــــــ حالم ازین داداشم . داداشیه من . تنها کسی که درکم می کرد حالا دکم میکنه هرچی گفتید گفتین من باید میشنیدم من باید میدیدمتون قبول کنید که تنهام گذاشتید مثه بقیه مثه بی بال مثه داداشیم چرا ؟...؟!!؟ چرا ؟... چرا ؟... چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟ ............................................................... توروخدا دوستون دارم فقط همین + نوشته شده در توسط باران |
در انسوی مرزهای تنهایی دور از همه چیز حتی هر چه حتی هر چه دوست نداشتی ببینیم دوست نداشتی تکرارهایم را گوش کنی چه ساده چشمانت را می بندی چه ساده از همه چیزم چشم می پوشی چه ساده اموخته ات را به تاراج می گذاری. تنها می روم تنهای تنها با دلم + نوشته شده در توسط باران |
این همه " ماندن " در "بودن " و دیدار با " زنده گان " بی تعصب امروز
چونان " مرده گان" پشیمان فردا
بی هیچ تفاوتی
شاید اندک تفاوتی اما... .... در نگاه ...
در عشق ...
که نمی دانم ....
تنها رویشی هندسی
در چهار گوشه ای سیمانی
با انواع هجاهای انسانی .....
مردها موجودات عجیبی هستند. چون قویترند زودتر خسته میشوند، چون شجاعترند بیشتر حماقت میکنند و چون بیاحساسترند بیشتر دل میبندند. این قانون طبیعت است، آن سیبی که سرختر است زودتر چیده میشود.
بستر دیگر رغبتی به چین های عاشقانه ندارد میسوزانم ساده باشی ٬ + نوشته شده در توسط باران |
سکوت بهترين دواست. آه خداي من سرنوشت من اين است که سرنوشتم را بدانم و با آن مبارزه کنم! سرنوشت من بقاست در ميان اين جماعت مردگان که همهمه سکوتشان مرا به سمت پرتگاه زمين ميفرستد و نگاهشان مرا به همخوابگي دعوت ميکند و دستهايشان به ماندن و هيچ نکردن! برای یک دوست ناشناخته! فاصله فاصله ها، فاصله ها را میتوان ندید، میتوان فراموش کرد! میتوان مسخره کرد، به بازی گرفت! فاصله ها را میتوان کشت، نابود کرد! میتوان تقبیح کرد، تا آنجا که، خنده دور مانده از چشم آشکار شود! فاصله ها را باید حفظ کرد، چه بسا زیاد کرد! فاصله فاصله چیست، جز یک تصور نور، تصور چیست، جز حقیقت کور، حقیقت چیست، جز یک فاصلهً زور؟! فاصله فاصله ها را میتوان ندید، میتوان طرد کرد. فکر ها را میتوان نریسد، میتوان جمع کرد. دست ها را میتوان شست، میتوان تطهیر کرد. میشود یک روز جور دیگری خندید آسمان پر لک را زیبا و دلبر دید. میشود یکتایی را در کنار هر بت دید. میشود فکر یک گل را با نگاه بی غم دید. + نوشته شده در توسط باران |
چیزهای راجع به زندگی هست که میخواهم با تو درمیان بگذارم: به اندازه کافی قوی باش تا هرروز بادنیا روبه رو شوی. به اندازه کافی ضعیف باش تا بدانی که نمی توانی همه کارها را به تنهایی انجام بدهی در برابر کسانی که به کمک احتیاج داند سخاوتمند باش. د ربرابر نیازهای خود صرفه جو باش. به قدر کافی عاقل باش تا بدانی که تو همه چیز را نمیدانی. به قدر کافی نادان باش که معجزه را باور کنی. راهنما باش وقتی گم کرده ایی را میبینی. پیرو باش وقتی در عدم اطمینان احاطه شده ای. اولین کسی باش که به رقیب پیروزت ,تبریک میگویی. آخرین کسی باش که از همکلاسی شکست خورده , انتقاد میکنی. به هدف نهایی ات اطمینان داشته باش ,وقتی که راه را اشتباه میروی. کسانی که تورا دوست میدارند, دوست بدار. کسانی را که تو را دوست ندارند را هم دوست بدار ,چون ممکن است انها تغییر کنند. بالاتر از همه,خود خودت باش. و هرگز ,هرگز,هرگز ریسمان "امید"را رها مکن................... بین بودن و نبودن یه فاصلهی کوچولو هست. فکر می کردم اگه نباشی دنيا خراب می شه؛ دیدم نه اگه نباشی، من ناراحتم دنیا راحت زندگی خودشو می کنه.
+ نوشته شده در توسط باران |
چیزهائی هست که نمیتوان به زبان آورد چرا که واژهای برای بیان آنها وجود ندارد. اگر هم وجود داشته باشد، کسی معنای آن را درک نمیکند. اگر من از تو نان و آب بخواهم تو درخواست مرا درک میکنی... اما هرگز این دستهای تیرهای را که قلب مرا در تنهائی گاه میسوزاند . گاه منجود میکند، درک نخواهی کرد. جانا ترا كه گفت كه احوال ما مپرس بيگانه گرد و قصه هيچ آشنا مپرس مدت هاست تمام زندگيم، فكر كسي شده كه كاري برايش نكردم . مدت هاست نگران كسي هستم كه نگران خودش نيست. مدت هاست آرزوي خوشبختي كسي دارم، كه خوشبختيش به حال من تاثيري نداره. مدت هاست نيازمند محبت به كسي هستم كه نسبتي با من نداره. مدت هاست به سكوت كسي گوش ميدم، كه سال ها با من فاصله داره. مدت هاست دلم براي دلش ميسوزد. حتي اگر... مدت هاست سوداي كسي دين من شده.. او را زيبا ميبينم... زيبا سخن مي گويد.. صدايش زيباست. كلامش زيباست. نگاهش زيباست.. و زيبا تر از همه لبخندش كه از من دريغ كرد. من در اين حسرت ماندم كه بر سر آن لبخند چه آمد؟؟؟. كسي صداي سكوت مرا ميشنود؟؟؟ نگاه کن کنار جویبار لاشه عقابی ست ... بی نگاه ، بی پرواز ، بی رونق ببین خرگوش ها چه آزادانه میپرند آه... مباد ، در سرنوشت ما اینگونه مردن....... ((ادامه مطلب...)) + نوشته شده در توسط باران |
راهي بجزگريزبرايم نمانده بود اين عشق آتشين پرازدردبي اميد دروادي گناه وجنونم كشانده بود رفتم كه داغ بوسۀ پرحسرت ترابااشك هاي ديده زلب شستشودهم رفتم كه ناتمام بمانم دراين سرود رفتم كه بانگفته به خودآبرودهم رفتم،مگو،مگوكه چرارفت،ننگ بود عشق من ونيازتووسوزوسازماازپرده خموشي وظلمت،چونورصبح بيرون فتاده بودبه يكباره رازمارفتم،كه گم شوم چويكي قطره اشك گرم درلابلاي دامن شبرنگ زندگي رفتم كه درسياهي يك گوربي نشان فارغ شوم زكشمكش وجنگ زندگي من ازدوچشم روشن وگريان گريختمازخنده هاي وحشي وطوفان گريختم ازبستروصال به آغوش سردهجرآزرده ازملامت وجدان گريختم اي سينه درحرارت سوزان خودبسوز ديگرسراغ شعلۀ آتش زمن مگير مي خواستم كه شعله شوم سركشي كنم مرغي شدم به كنج قفس بسته واسيرروحي مشوشم كه شبي بي خبرازخويش دردامن سكوت به تلخي گريستمنالان زكرده هاوپشيمان زگفته ها
+ نوشته شده در توسط باران |
|
| ||||||